نقدهای زهره مولوی



پدر در خانواده «نماینده»‌ی حاکم یا دولت نیست؛ و حاکم و دولت نیز به هیچ رو تصویر پدر در مقیاسی دیگر نیستند. خانواده، جامعه را بازتولید نمی‌کند؛ و جامعه نیز از خانواده تقلید نمی‌کند.

میشل فوکو/ اراده به دانستن

 

به نظر می‌رسد برای برخی مؤلفان، در این سال‌ها رهیافت گذر از تیغ سانسور، این‌همانیِ نظام خانواده با جامعه شده است. یک برخورد استعاری که در آن مناسباتِ خانواده نادیده گرفته می‌شود تا مناسبات دیگری را در سطح کلان‌تر بیان کند. در شرایطی که نمی‌شود سازوکار حکومت را نشانه گرفت، اولین جزء سازنده‌اش را نشانه می‌گیرند تا قدرت را از پایین به بالا صورت‌بندی کنند. در این خوانش جزءها (خانواده) با کلّ هم‌پوشانی دارند و دیگر شکل دهنده‌اش نیستند. بنابراین خانواده یک «اجتماع» نیست، «جامعه» است. و هنگامی‌که این اجتماع را جامعه فرض کردند، باید نقش‌ها را به گونه‌ای تنظیم کنند که همه یا اکثر اقشار را بدان راه داده باشند: پدر در رأس قدرت قرار می‌گیرد. مادر موجودی سرگردان بین او و فرزندان است. یک فرزند نماینده‌ی پرولتاریا، فرزند دیگر نماینده‌ی بورژوازی، یک هنرمند نماینده‌ی روشنفکران و الخ، جامعه را در خود ساده‌سازی می‌کنند. این برخورد به شکل شابلونی در حال تکثیر شدن است و در برآورد سالانه‌ی اجراها اگر شاهد چندین اثر با ایده‌ی این‌همانی خانواده و جامعه نباشیم، حتماً یک اثر را که از اتفاق خوب فروش کرده است، به یاد خواهیم آورد. از «خانه/واده‌‌»ی محمد مساوات گرفته تا «مشق شب» امیر نجفی.

نقش سکچوالیته:

پُرواضح است که این ایده به نوعی متأثر از جنبش‌های فمنیستی نیز هست. چرا که در این نظام همواره «پدر» رأس قدرت در خانواده است؛ همان پدری که نماینده‌ی قدرت حاکم است، ولی «مادر» با هر میزان از اقتدار نمی‌تواند حکومت را نمایندگی کند. همین امر صورتی شابلونی به این خانواده‌ی برساخته می‌دهد، چرا که در آن مسئله «قدرت» نیست، پدر در خوانشی سکچوال است.

ناکارآمدی استعاره:

با گذر از این رویکرد سکسیستی و تمرکز بر صورت اصلی مسئله، آن‌چه مغفول می‌ماند رابطه‌ی خانواده با جامعه است. زمانی که ما خانواده را جامعه فرض کنیم بخشی از نقش کاراکتر را حذف کرده‌ایم. نقشی که ما را متوجه دوئیّت این دو ساختار می‌کند. با تعمیم نظام خانواده به جامعه در اثر هنری، نسبت خانواده با جامعه دستکاری/ مصنوع شده است. و آیا نقش و کنش فرد در خانواده، همان‌گونه است که در جامعه؟ برای فهم بهتر این نکته می‌توان دو کاراکتر پدر را در تاریخ درام به یاد آورد. «دکتر استوکمان» در نمایشنامه‌ی «دشمن مردم» و «ویلی لومان» در نمایشنامه‌ی «مرگ فروشنده». پس از مقاومت «دکتر استوکمان» در برابر آن‌چه برادر شهردارش می‌خواهد به او تحمیل ‌کند، سنگ‌ها شیشه‌ی خانه‌اش را پایین می‌آورند (این‌جا خانواده جزئی از یک کل به نام جامعه است. اما جامعه آن را سرکوب می‌کند، درهم می‌شکند). و در نمایشنامه‌ی «مرگ فروشنده» خانواده‌ی «ویلی لومان» صورت ناکامی از رؤیایی هستند که بیرون از درهای آن خانه شکل گرفته است؛ رؤیایی که نام یک کشور و جامعه را دارد، رؤیای آمریکایی. سهم خانواده‌ی ویلیِ آمریکایی از این رؤیا چیست؟ و پرسش کلی: نسبت خانواده با جامعه چگونه تببین شده است؟ خانواده و جامعه دارای یک «رابطه» هستند و زمانی که خانواده در جایگاه استعاره از جامعه قرار بگیرد این «رابطه» از بین می رود. این استعاره با خط زدن قِسم مهمی از مسئله نمی‌تواند صورت‌بندی درستی از کنش اجتماعی ارائه دهد. وقتی که نظام خانواده به عنوان یک جزء درست تبیین نمی‌شود، تنها صورتی انتزاعی از کنش اجتماعی را تصویر می‌کند که در خارج از قراردادهای صحنه‌ی تئاتر، نمی‌توان آن را به روشنی تفهیم کرد، چرا که بُعد و پرسپکتیو ندارد.

سایه‌ی امنِ استعاره:

آن‌چه در آثار سوفوکل یا شکسپیر می‌گذرد بسیار متفاوت است. آن‌ها اگر بناست از خانواده به جامعه برسند، درست خانواده‌ی سلطنتی را ترسیم می‌کنند. جایی که پدر به واقع حاکم است. نویسنده این‌جا آن فیگور محافظه‌کار را ندارد که زیر سایه‌ی امنِ استعاره آرام گرفته باشد و برای حکومت نسخه بپیچد، حتا اگر از انگلیس به دانمارک بگریزد.

اما گویی مؤلف اصلاً متوجه این فیگور محافظه‌کار نیست و تنها از زیباییِ جاری شدن مصنوعات ادبی روی صحنه لذت می‌برد. از پسر می‌خواهد که سر میز شام بشاشد به خانواده و به خیالش این‌گونه در کاسه‌ی پدر/ حاکم گذاشته است. حال که سر آن میز از نیروهای سرکوبگر نظامی خبری نیست. فوقش پدر بگوید من هم شاشیدم به شما و رافائل و کل دوره‌ی رنسانس! که خب بگوید. این جمله پسرِ نافرمان را از هستی ساقط نمی‌کند، در حالی‌که بیرون از نظام خانواده، چوبه‌ی دار و گلوله و اعتصاب غذا و حبس‌های چندین ساله، کار دیگری با نافرمان می‌کند. پس آیا خانواده می‌تواند در این‌همانی با جامعه قرار گیرد؟ البته که خیر. خانواده را باید در ساحت همان جزء ترسیم کرد و از «رابطه»ی دیالکتیکی‌اش با کل، به صورت‌بندی‌ای از جامعه و کنش اجتماعی رسید. پیکانی که بناست قدرت حاکمیت را نشانه بگیرد، با فرود آمدن در جایی نزدیک‌تر ـ‌در بستری امن‌ـ روشن است که نقطه‌ی دیگری را زده است.

رای منتقد: 5