نقدهای قاسم نجاری



من در پایان‌ام. دیگر وجود ندارم.

[الکترا، سوفکل، ۹۱۰]

 

اول

جمله‌ی بسیار نقل‌قول‌شده‌ای در «هملت» وجود دارد که ورای دلالت‌های فیلسوفانه و بصیرت‌بخش‌اش، گویی همیشه درباره‌ی تئاتر و حضورش است؛ آن‌جا که هملت در صحنه‌ی پنجم از پرده‌ی اول می‌گوید «زمانه‌ی ناسازگاری است».

Time is out of Joint

و این ناسازگاری، معادلِ از جا در رفتن است، مثل دستی که از جا در رفته، مثل اندامی که دیگر آن‌جایی که باید باشد تا کارش را انجام دهد نیست. تئاتر از تراژدی‌هایش تا همین حالا، بوده و هست چون زمانه هیچ‌وقت سرجایش نبوده.

زمانه از جا در رفته است و هر روز بحرانی‌تر می‌شود. ما یک سالِ بحرانی نداشته‌ایم؛ ما زمانه‌ای بحرانی داریم.

سؤال: تئاتر وجود دارد؟

 

دوم

یک شب که شهر شلوغ می‌شود و آدم‌ها فرار می‌کنند و به دنبال جایی می‌گردند که گیر نیافتند و سرکوب نشوند، چند نفری به سمت یک سالن تئاتری می‌روند که همیشه آن ساعت‌های شب باز بوده است. اما در بسته است و یکی می‌گوید «اینجا نایستید که شرّ می‌شود». آدم‌ها آن‌جا نمی‌ایستند. آن شب یکی از آن‌ها به خانه برنمی‌گردد.

سؤال: تئاتر در زمانه‌ی بحران چه می‌کند؟

 

سوم

خانواده‌ای روی صحنه با چکش و پُتک به جان هم افتاده‌اند و برای گرفتن پول از بیمه همدیگر را تکه‌پاره می‌کنند.

خانواده‌ای برای فرار قرض‌های پدر، جمعاً خودکشی می‌کنند.

خانواده‌ای همدیگر را لت‌ و پار می‌کنند.                                        

خانواده‌ای...

خانواده‌ها در تئاترِ سال پیش خیلی بیشتر از قبل به ‌جان هم افتاده بودند. انگار در حال تماشای اسپین‌آفی از سریالِ فقرِ سینمای ایران بوده‌ای.

سؤال: در خانه چه می‌گذرد؟ و ما روی صحنه چه می‌بینیم؟

 

چهارم

«یک گروهِ تئاتری می‌خواهند تئاتری به صحنه ببرد اما...»

یک دوجین اجرا در سایت فروش بلیت خواهید دید که این خلاصه‌ی ‌داستان‌شان است و تعداد زیادی دیگر هم در حال تمرین‌اند. جایی نوشته بود که تئاتر همیشه باید درباره‌ی تئاتر باشد. اما قاعدتاً منظور این نیست که همه‌ی تئاترها باید درباره‌ی گروهی باشند که می‌خواهد تئاتری به صحنه ببرند. این روال تبدیل می‌شود به بازتولید همان فیگورهای «کارگردان به مثابه‌ی دیکتاتور» یا «پدر در مقام کارگردان» یا «پدر در مقام دیکتاتور» و الی آخر؛ با قابلیتِ جابجایی. این مُد که شاید در سال ۹۸ اوج گرفته، مُد جذاب (البته برای گروه‌های تئاتری) اما خطرناکی است که همه‌ی اجراها را به هم شبیه می‌کند. همه در ژستی فرو می‌روند که انگار حرف‌شان خیلی مهم است و قدرت را نقد می‌کنند. اما در این چرخه‌ي بسته‌، صدا از همان درِ پلاتو بیرون نمی‌رود.

سؤال: کارگردان خوب کارگردانِ مرده است؟ و ما روی صحنه چه می‌بینیم؟

 

پنجم

هرچه اوضاع اقتصادی مملکت بیشتر سقوط می‌کند،‌ تئاتر رسمی بیشتر آن وجه نازک‌نارنجی خودش را رو می‌کند؛ وجهی که می‌گوید «حالِ تئاتر خوب نیست»، «به تئاتر کم‌لطفی می‌شود»، «تئاتر هنر شکننده‌ای است» و قس‌علیهذا. این جملات همیشه دورتادور تئاتر ایران بوده است؛ همراه با آن ژست همیشه‌طلب‌کارِ «هنرمند تئاتری».

سؤال: تئاتر کی قرار است این نقاب رقت‌انگیز را از چهره بردارد و قدرتش را نشان دهد؟

 

ششم

تئاتر اگر به پایانِ راه نمی‌رسد، باید به پایانِ راه رسانده شود. تئاتر مقدس‌شده‌ی موزه‌ای که به‌خودیِ خود واجد ارزش است؛ تئاتری که تأیید بزرگان را بر خود دارد؛ تئاتری که کار کردنِ آن، موجوداتِ طلبکار بار می‌آورد؛ تئاتری که اساتید پیشکسوت در دانشگاه‌ها سنگش را به سینه می‌زنند و بر مظلومیت‌اش اشک می‌ریزند؛ این تئاتر در زمانه‌ی بحران، بحران‌زدایی می‌کند. این تئاتر نمی‌تواند پتانسیل‌های رهایی‌بخشی که در اجرا نهفته است را آزاد کند. این تئاتر باید به پایان راه رسانده شود.

 

هفتم

جوانان خشمگینِ ناامید.

جوانانِ خشمگینِ ناامیدی که به تئاتر احترام نمی‌گذارند. تئاتر، به معنای این موجود لوس و بی‌معنایی که با هر بادی می‌لرزد را می‌کشند و از خاکسترِ تئاتر، به اجرا می‌‌رسند. تعدادشان کم است؛ کار می‌کنند و Sold Out هم نمی‌کنند؛ اما هستند. از تئاتر شبحی مانده و این گروه‌های ناامید، از همین شبح می‌توانند تئاتری را زنده کنند که به همه‌ی ارزش‌های تثبیت‌شده‌ پشت می‌کند و واقعاً ریشه‌ی تئاتر را می‌زند تا این‌بار موجودی بروید که نیازی به «مهربانی»‌کردنِ  قدرت ندارند.

سؤال: امیدی هست؟

 

هشتم

جوانان خشمگین ناامید وجود ندارند؟ کم‌کم ساخته می‌شوند.

هملت برای وضعیتِ ناسازگاری سوگواری نمی‌کرد. سؤالش فقط از کسی بود که به دنیا آمده تا ناسازگاریِ جهان را سازگار کند؛ می‌گفت کاش کسی این‌گونه زاده می‌شد.

سؤالی نیست؟

رای منتقد: 5