مرور نمایش «دقیقاً نه سال و سه ماه و بیست روز پیش کجا بودی؟» به کارگردانی سید فرشاد هاشمی

کشتنِ فیلِ هفت‌رنگ یا تو چرا نمی‌میری؟

47187 img 20190512 003343 527.2d42c6
رای منتقد: 3

"دقیقا نه سال و سه ماه و بیست روز پیش کجا بودی؟" رمز ارتباط مونولوگ‌های پنج‌گانه‌ای است که هر کدام به یک سندروم روانی می‌پردازند: سندروم دست بیگانه، فوبیای مرگ، سندروم تورت و مازوخیسم. شخصیت‌ها، مکان‌ها و رویدادها تا آن اندازه ملموس و باورپذیرند که به راحتی می‌شد از جمله‌ی تبلیغاتی "شخصیت‌ها و ماجراهای این نمایش واقعی هستند" استفاده کرد: مردی که سال‌هاست به‌خاطر سندروم دست بیگانه منزوی شده، مردی که همسر حامله‌اش را در یک ضرب و شتم خیابانی از دست داده، پسر ایرانی مقیم انگلیس که علی‌رغم تیک‌های عصبی-حرکتی‌اش موفقیت‌های شغلی و تحصیلی قابل قبولی کسب کرده و سربازی که مامور ثبت عکس از تصادفات جاده‌ای است. این‌ها همه دقیقا نه سال و سه ماه و بیست روز پیش، آن لحظه‌ی سرنوشت‌سازی را تجربه کرده‌اند که به وضعیت کنونی‌شان منجر شده است.

"دقیقا..." اجرایی‌ مقتصد است که تلاش اضافه نمی‌کند، به چیزی احتیاج دارد که صندلی روانکاو، تخت بیمارستان و یک صندلی معمولی را تداعی کند و سازه‌ی میله‌ای طراحی‌شده علاوه بر این‌ها در صحنه‌ها‌ی مورد نیاز قراضه‌ی ماشین‌های تصادفی را نیز نمایش می‌دهد. در طراحی لباس هم اضافه کردن چند المان کوچک به یک لباس ساده‌ی واحد، تغییر مکان و کاراکتر را به کفایت نشان می‌دهد.

کارگردان-اجراگر از مخاطبش اشتراک می‌خواهد اما دیالوگ‌ها و کنش‌ها طوری طراحی شده است که هرگونه عکس‌العمل و پاسخ احتمالی مخاطب از اساس تاثیری بر کنش روی صحنه ندارد. در اپیزود اول(سندروم دست بیگانه) درست در لحظه‌ای که مخاطب بعد از تکرار چندباره‌ی "دستت رو بیار بالا" توسط اجراگر دست مرددش را بالاخره بالا آورده است، اجراگر با دیالوگی به دست خودش(می‌خوای چی کار کنه؟ ساکت شو. من اینو بهش نمی‌گم.) تعامل با او را قطع می‌کند. تماشاگر پشیمان از شرکت در یک بازی بی‌نتیجه، دستش را پایین می‌اندازد. بالا بردن و پایین آوردن دستش کوچک‌ترین تاثیری بر کنش و دیالوگ جاری میان مرد و دستِ بیگانه‌اش ندارد. آن دو(اجراگر و دستش) بدون توجه به مخاطب به جدال میان خودشان ادامه می‌دهند و عملا شرکت‌جویی مخاطب در اجرا را به سخره می‌گیرند. این وضعیت در اپیزود آخر به اوج می‌رسد. جایی که اجراگر در نقش یک بیمار مازوخیستی روایتش را با طرح جوک‌هایی مبنی بر پرسش و پاسخ آغاز می‌کند:"می‌دونی یه فیل سیاه رو چه جوری می‌کشن؟" این سوال‌ها اساساً یک جواب صحیح بیشتر ندارند: "نمی‌دونم، تو بگو". اما تماشاگر باز هم در این وضعیتِ آشنا که بیرون از سالن بارها تجربه‌اش کرده است، خود را موظف به شراکت می‌داند، سعی می‌کند به سوالِ "چطور باید یک فیل سرخ را کشت" جوابی بدهد حتی اگر طبق تجربه بداند که تمام این پرسش و پاسخ‌ها اصطلاحاً سرکاری است. فرم اجرایی از این لحاظ ارتباط ارگانیکی پیدا می‌کند با محتوا که داستان‌گوی لحظه‌های از نه سال و سه ماه و بیست روز پیش است.

ارسال دیدگاه


خوراک آر‌اس‌اس دیدگاه‌های این صفحه خوراک آر‌اس‌اس تمامی دیدگاه‌ها