مرور اجرای «برداشتن»؛ کارگردان: راهله تعبدی، شهاب آگاهی

کارهای نیمه‌تمام نویسنده: مهسا شیدانی

photo 2019 09 03 10 04 10 Copy
رای منتقد: 2

اجرا با سکوت شروع می‌شود؛ سکوتی که بیش از حالت عادی ادامه می‌یابد. سپس اجراگر «سلام» می‌کند و خودش را معرفی می‌کند. این لحظات اولیه، تماشاگر را بدون هیچ واسطه‌ای به حضور بدن اجراگر روی صحنه‌ی تک‌رنگ و تقریبا خالی متصل می‌کند. در «برداشتن» دو اجراگر -راهله و آبان- تلاش می‌کنند تصاویری را که از دوست غایب/ مرده‌ی خود در ذهن دارند بازسازی کنند. درواقع، جوهره‌ی اصلی اجرا فرایندی است که این «تلاش» طی می‌کند تا ظرفِ خاطره را بر صحنه واژگون کند و از میان انبوهِ یادها، تک-تصویری جدید، منسجم و ایده‌آل بسازد.

رویارویایی با فرایند ساخت تصویرِ ایده‌آلِ از طریق خاطرهْ با نقطه‌نظر «من» در اجراگران آغاز می‌شود، که صورت عینیِ آرامی در کلام و حرکت دارد و از ورای جملاتی به شکل مانیفست «پیش به سوی دفاع از خودم، به سوی جلب کردن توجه‌ها، دیده شدن و شنیده شدن» به سویه‌ای دیگر از روایت شخصی، از نقطه‌نظر «او»/«کامران»، که روایت رویاها و کارهای ناتمام است و درنتیجه تماما ذهنی، پیش می‌رود. بنابراین، تصاویر کامران، که تمامی اجرا در خدمت حضور غایب او است، در این مرحله شروع به شکل‌گیری می‌کنند. دو تکه‌پارچه‌ سیاهی که در دستان اجراگران است نیز نقش تفکیک مراحل این فرایند و برخورد با ایده‌ی حضور/فقدان را برعهده دارند.

فرآیند اجرا تکه‌تکه و ناکامل به نظر می‌رسد. اوج‌‌گیری اجراگران در بیان عجیب است و حرکات دست‌ها اغلب نامفهوم. انگار اجرا از ساخت فضایی که در آن تصویر کامران «انقدر بزرگ شود که همه‌چیز را در بر بگیرد» ناتوان باشد. حتی ارتباط مستقیم با مخاطب هم در ادامه‌ی اجرا تقریبا حذف می‌شود. تمام این «غیرایده‌آل» بودن با تاکید اجراگران همسو است. اجراگرِ یک می‌گوید دوست دارد تصویرهایی بسازد که کامران در آن‌ها پررنگ است. اجراگر دو تحقق این امکان را در عینی کردن آرزوها دنبال می‌کند و درنهایت اجراگر یک اعتراف می‌کند که هیچ‌کدام از این تصاویر از آنِ کامران نبودند. نتوانستن و کامل نبودن قطعات به درستی با ابهام حرکات و روایت منطبق می‌شود.

اما در دقایق پایانی این فرایندِ تلاش، که اجراگر یک موفق شده است تصویری ذهنی از کامران را بر صحنه حاضر کند، اجرا مستقیما و البته به گونه‌ای ناخوشایند دوباره تماشاگر را خطاب قرار می‌دهد. اجراگری که حالا تصویر آن دوست غایب است، از مخاطب می‌پرسد «اینجا کسی هست که احتیاج به کمک داشته باشه؟» در فضایی که اجرا پیش از آن برای مخاطب ساخته استِ امکانی برای پاسخ‌گویی وجود ندارد. نمایش هم چنین چیزی را نمی‌خواهد. این سوال تنها نقشه‌ای از پیش ساخته شده برای جملات بعدی است. اجراگر بعد از سکوت خنده‌ای می‌کند و ادامه می‌دهد «چقدر ملت خوشبختی هستید که نیاز ندارین کسی دستتون رو بگیره. با این‌همه خوشبختی به نظرم وقتشه که برید بیرون». نمایش این‌گونه پایان می‌یابد. قرار دادن مخاطبِ عامدانه منفعل در موقعیتی که امکان دفاع نمی‌یابد در این اجرا(و شاید هیچ اجرایی) توجیه‌پذیر نیست. اجراگر چنین جملاتی را بیان می‌کند تا غم بزرگ خود را درنهایت تنها برای خودش نگه دارد اما در این‌صورت چرا لازم بود تا ایده/روایت برای کسانی دیگر اجرا شود؟ چرا نیاز بود که صحنه‌ی تئاتر مکانی برای این تلاش باشد؟ این جملات هرآنچه را در فرایند اجرا به آرامی شکل گرفته بود، از بین می‌برد و حسی ناخوشایند به تماشاگر تزریق می‌کند که از تاثیر کلی اجرا بیرون است.

ارسال دیدگاه


خوراک آر‌اس‌اس دیدگاه‌های این صفحه خوراک آر‌اس‌اس تمامی دیدگاه‌ها