مرور نمایش «فرانکشتاین»؛ کارگردان: علی کرسی‌زر

همیشه به بند کشیدن بود نه از بند رهانیدن* نویسنده: مهسا شیدانی

photo 2019 05 04 09 51 18
رای منتقد: 3.5

در مکان و زمانی نامشخص، وضع آشفته‌ای در جریان است. اعتراض‌ها بالا گرفته است و دانشجویان نیز به این اعتراض‌ها پیوسته‌اند. آن‌ها در صورتی حاضرند در کلاس شرکت کنند که جسدی برای تشریح داشته باشند. جسد پیدا می‌شود. اما جسد، زنده است. دانشجویان به سرپرستی استاد خود تصمیم می‌گیرند جسد را همچنان زنده نگه دارند. این تلاش با افزایش تعداد اجساد در کشور همزمان می‌شود و اعضای بدن این اجساد، به نمونه‌های پیوندی مورد استفاده برای این جسدِ زنده تبدیل می‌شود.

به نظر می‌رسد که در«فرانکشتاین»، بسط این ایده/سوال مدنظر بوده است: در جامعه‌ای دیکتاتوری که افراد حتی به دلیل اعتراض‌های ساده کشته می‌شوند، وضعیت جسدی که از میان انبوه اجساد به زندگی بازمی‌گردد چگونه است؟ این ایده در روایت، از ترکیب تصویرِ فضای خفقان‌ در رمان «سرزمین گوجه‌های سبز» و داستان فرانکنشتاین و مخلوق عجیبش در رمان «فرانکنشتاین»، در همراهی با ذهنیات و تجربیات کارگردان حاصل شده است.

می‌توان گفت که مهم‌ترین عنصر در «فرانکشتاین»، فضاسازی است و مینیمالیسم، که سیاست اصلی اجرا در فرم محسوب می‌شود، در شکل‌گیری و تقویت این فضاسازی نقشی اساسی دارد. بر صحنه‌ چیزی به جز بدن بازیگران دیده نمی‌شود و آنچه مکانِ‌ رویداد نمایشی را محقق می‌کند، نورپردازی است. دایره‌ی بزرگی بر صحنه روشن می‌شود که نشانگر اتاق تشریح دانشگاه است و بیشتر روایت و بازی‌ها در درون آن رخ می‌دهد. از خلال این تضاد صحنه‌ایِ نور/تاریکی، دوگانی‌های دیگر نمایش نیز مشخص می‌شود؛ دانشگاه/خیابان، اجساد/زندگان، مردم/حکومت. به تدریج و در طول نمایش، تصویری بر دیوار پشت صحنه پروجکت می‌شود؛ تصویری از یک جسد، که در مدت زمان کوتاهی تبدیل به انبوهی از اجساد ایستاده در کنار هم می‌شود. گویی اشخاص خارج از این اتاق، به‌علاوه‌ی اجساد، به عملکرد افراد داخل اتاق می‌نگرند(یا از آن روی می‌گردانند). در نتیجه، بازی با دوگانی تاریکی/نور، که گاه در سکوت‌هایی طولانی تنیده می‌شود، پیش‌برنده‌ی اساسی اهداف نمایش و دوگانی‌های دیگر خواهد شد. از نقطه‌نظر روایت نیز، نمایش خود را به لایه‌ا‌ی دیگر پیوند می‌زند؛ به اوضاع سیاسی و اجتماعی یک کشور. اجسادی که گویی همه خفه شده‌اند، قوانین و اساس‌نامه‌هایی که سخت‌گیرانه‌تر می‌شوند، و قتل، که کم‌کم ازگناه به وظیفه مبدل می‌شود. ترکیب این روایت با فرمی که از آن صحبت شد، فضای خفقان‌آوری بر صحنه و برای مخاطبان می‌سازد. با پیش‌روی نمایش در این فضاسازی، مخاطب به نقطه‌ای رهنمون می‌شود که در آن فرانکشتاینی جدید آفریده می‌شود؛ جسدی از میان معترضان، که از اعضای معترضان دیگر زنده می‌شود، اما ساخت آن در جهتی است که بر مشروعیت سرکوب در چنین نظامی تاکید می‌کند. تمام این عوامل دست به دست هم می‌دهند تا نمایش، با توجه به آنچه مدنظر داشت، عصاره‌ای از دهشت باشد.

پایان‌بندی نمایش، ایده و هدف را در ذهن مخاطب تثبیت می‌کند. تنها استاد و مخلوق وی – فرانکشتاین- در نور باقی مانده‌اند. زمان، کارکرد اصلی خود را از دست می‌دهد و یک لحظه، به اندازه‌ی کل مفهوم زمان گسترده می‌شود. مخاطب به انتهای روایت وقوف نمی‌یابد و با سکوتی طولانی رودررو است. این سکوت، نامعلوم بودن لحظاتِ پس از لحظات حاضر در روایت را یادآور می‌شود. درواقع، نمایش این‌چنین به امرغایبِ نامنتظره نیز تاکید می‌کند.

«فرانکشتاین» نمایش موفقی است؛ چراکه هدف خود از  ایده‌ را به درستی و با عناصری چون فضاسازی و سکوت در طول نمایش گسترش می‌دهد. ارتباط روایت با ما به ازاءهای بیرون از جهان نمایشی، به خصوص آن زمان که تصویر اجساد بر دیوار تکثیر می‌شود و به موازات جسم دفرمه‌ای بر صحنه به تدریج زندگی می‌یابد، تصویر آخرالزمانیِ اکنونْ تحقق‌یافته‌ای می‌سازد که به شکلی استعاری، در ذهن مخاطب با زندگی روزمره‌ی وی پیوند می‌خورد.

 


*جمله‌ای از رمان «سرزمین گوجه‌های سبز»

ارسال دیدگاه


خوراک آر‌اس‌اس دیدگاه‌های این صفحه خوراک آر‌اس‌اس تمامی دیدگاه‌ها