مرور اجرای «حماقت ایکاروس»؛ کارگردان: سید محمدرضا حسینی

سوگواری برای اساطیر نویسنده: حسین نیرومند

photo 2019 10 05 09 40 43 Copy
رای منتقد: 0.5

نویسنده‌ای به نام «دیدالوس» شخصیت‌هایی از جمله پسر خودش «ایکاروس»، خدا (او)، یک زن و یک نگهبان را در داستانش آورده است. همه‌ی آن‌ها از دنیای نویسنده خسته شده‌اند و قصد ترک آن را دارند.

«دایدالوس» در اساطیر یونانی، به دستور «پادشاه کِرِت» هزارتویی اختراع می‌کند تا «مینوتور» -غولی با سر و گردن گاو و تنه‌ی انسان‌- در آن زندانی شود؛ اما در نهایت خودش همراه با پسرش، «ایکاروس»، در آن گرفتار می‌شود. او برای ایکاروس بال‌هایی از موم می‌سازد تا پرواز کند و از هزارتو بیرون برود. ایکاروس با خودخواهی تا خورشید می‌رود و بال‌هایش ذوب می‌شوند و در نهایت به دریای اژه سقوط می‌کند۱.

«حماقت ایکاروس» تلاش دارد جهانی با مختصات و قوانین مربوط به خودش بسازد. جهان محدودی که در آن همگی ساخته‌ی ذهن یک نویسنده‌اند و ظاهراً راهی برای بیرون رفتن ندارند. نمایش، اساطیر یونانی را در جهانی بی‌مکان و زمان احضار می‌کند.

نشانه‌هایی برای مخاطب در صحنه قرار می‌دهد که بیشتر مواقع تعریف دقیقی از آن‌ها ارائه نمی‌دهد و کارکردشان برای مخاطب تعریف نمی‌شود؛ اتاقکی که «او» در آن می‌ایستد، پسربچه‌ای چاق با موهای فرفری و پوستی سفیدرنگ، که به نظر دست‌فروش است، خروجی اتاق/ خانه‌ی دیدالوس و... . مشخص نیست آن‌ها خارج از جهان/ اتاق نویسنده‌‌اند، درون آن هستند یا روی مرز آن‌ قرار دارند. اساطیر و کهن‌الگوها داستان‌ها و نقاب‌هایی تغییرپذیرند که با توجه به شرایط اجتماعی ـ سیاسی دگرگون می‌شوند. این دگرگونی به معنای نداشتن نسبت با شکل اولیه‌اش نیست. «حماقت ایکاروس» امّا به نظر بی‌توجه به ریشه‌ی اساطیری شخصیت‌هایی که آن‌ها را به‌کار می‌گیرد، تنها سایه‌ای از آن‌ها را روی صحنه‌ احضار می‌کند. اساطیر موجود در نمایش نه نقابی امروزی دارند، نه چهره‌ی گذشته‌شان را حفظ کرده‌اند و بیشتر از همه، از اسم‌شان استفاده شده است. آن هسته‌ی مرکزی در افسانه‌ی ایکاروس یعنی خودخواهی که با استعاره‌ی پرواز تا خورشید تصویر شده در نمایش «حماقت ایکاروس» تبدیل به رسیدن به آزادی می‌شود. آزادی امّا بی‌هیچ تصویر و تصوری، مکانی دور در نظر گرفته شده است که ایکاروس نه با بال‌های ساخته‌ی پدرش که با موتوری قدیمی و زهواردررفته قصد دارد به آن‌ سفر کند. بیرون رفتن از جهان دیدالوس هیچ مانعی ندارد و رنج آدم‌های محبوس در دنیای نویسنده درک نمی‌شود. ایکاروس قصد رفتن می‌کند و می‌رود. پیش از او زن دیدالوس چنین کرده و باقی شخصیت‌ها به نوبت او را ترک می‌کنند. نمایش قصد دارد شخصیت‌ها را جزئی از یک کلیّت در نظر بگیرد؛ جهان دیدالوس را متفکر معرفی می‌کند و بیرون از آن را احمقانه. این نگاه صُلب و یک‌طرفه به دلیل فقدان تعریف مشخصی از هر دو جهان، تبدیل به هیچ «دوگانه‌ای» نمی‌شود.

«حماقت ایکاروس» بلاتکلیف به نظر می‌رسد؛ جهان ترسیم‌شده‌اش نه متعلق به دنیای رازآمیز اساطیر است، نه دنیای مبهم امروزی. استفاده از تماس تصویری و موتورسیکلت و انتخاب اسامی یونانی و در عین حال، بی‌مکان و زمان بودن، نمایش را در مرز مخدوش‌شده‌ای قرار می‌دهد. روی چهره‌ی شخصیت‌‌ها نه نقابی از کهن‌الگوها قرار گرفته است و نه بارقه‌ای از اساطیرِ امروزی‌شده.

 


۱- به نقل از دایره المعارف هنر؛ نوشته‌ی روئین پاکباز

ارسال دیدگاه


خوراک آر‌اس‌اس دیدگاه‌های این صفحه خوراک آر‌اس‌اس تمامی دیدگاه‌ها