مرور اجرای «لَچَک»؛ کارگردان: امیر ابراهیم‌زاده

شهادت نویسنده: حسین نیرومند

21756 img 20191028 wa0002.2d42c6 Copy
رای منتقد: 2

«لچک» مونولوگی حدوداً یک‌ساعته است، با چند خطِ رواییِ موازی که به‌‌شکل جریان سیال ذهن بیان می‌شود. سه اجراگر ـ‌دو مرد و یک زن‌ـ روی صحنه‌اند. یکی از مردها با بدنی نحیف و ریش و مویی بلند، تک‌گوییِ طولانی‌ای را اجرا می‌کند. دو نفر دیگر به فراخورِ روایتی که مرد تعریف می‌کند، نقش‌شان عوض می‌شود. روایت‌های موازی با کلمه‌، حرکت یا آوای به‌خصوصی به ‌یکدیگر چفت می‌شوند. بازیگر از زندگی غلطی می‌گوید که نمی‌توان زندگی‌اش کرد. لَچَک را «دهخدا» چارقدی معنی کرده است که زنان بر سر می‌پوشند. «معین» امّا جدای از روسری و چارقد آن را دشنامی معنی می‌کند که آن را به کنایه به مردان ترسو و بی‌جُربزه می‌گویند؛ ترسی که اجراگر در پایان نمایش مدام از آن حرف می‌زند.

در همان ابتدای اجرا، عناصری غیرعادی مخاطب را از فضای نه‌چندان غریب نمایش آگاه می‌کنند: ماسک صورت و ژست ایستادن اجراگر، تا بسته‌بندی کردن میز و صندلی درون صحنه. انگار به خوابی وارد شده‌ایم که هرلحظه ممکن است به کابوس بدل شود. انتهای صحنه، تصاویری روی دیوار پروجکت می‌شوند، تصاویری که با استفاده از تدوین غیرتدوامی۱ و زاویه‌های نامعمول دوربین، در راستای ساختِ آن فضای غیرعادی به نمایش کمک می‌کنند؛ هرچند چیزی به روایت‌ها اضافه نمی‌‌‌شود. آن چیزی که تمام اجزای صحنه از دو بازیگر دیگر گرفته تا روایت‌های پریشان، تصاویر پروجکت شده و موسیقی‌ها را در یک مرکز گرد هم می‌آورد، اجراگرِ مونولوگ است. انگار تمام نمایش از بدن‌ او بیرون می‌ریزد و قصد دارد همه‌ی آن‌ها را در نقاط مختلف به طور منظّم پراکنده کند. بازیگری با شمایلی زجرکشیده، تکیده و استخوانی، بدون اصلاح سر و صورت، که روی صحنه کتک می‌خورد، سُس، نوشابه و آب روی سرش خالی می‌شود، لباس از تنش بیرون می‌کشند و مجبور است چندین روایت را با زبان‌ و لحن‌های متفاوت ادا کند؛ به طور خلاصه، بازیگر روی صحنه شهید می‌شود. اجراگرِ «لَچَک» محوری‌ترین عنصر نمایش است. به نظر می‌رسد تمام عناصر دیگر، براساس این محوریت شکل گرفته‌اند. سؤال این‌جاست که مرکزیت دادن به یک عنصر تئاتری باعث از دست رفتن دیگر عناصر نمی‌شود؟ مرکزیت دادن به یک عنصر شبیه لچک کارکردی پوششی به خود نمی‌گیرد؟ نمایش سعی نمی‌کند با استفاده‌ی محوری از بازیگر به دیگر بخش‌ها نپردازد؟

«لَچَک» به بازیگرش شکل و شمایل انسان زجرکشیده‌ای را می‌دهد و بیش از آنکه انسان‌های روایت‌شده را تصویر کند، بازیگر و مصائب بازیگری را پیش چشم‌ تماشاگر احضار می‌کند. بستر اجرا باعث می‌شود که تا حد زیادی از فهم داستان و روایت‌ها غافل بمانیم. آدم‌های روایت‌شده به وضوح درون جریان سیال روایت گم می‌شوند و دو بازیگر دیگر روی صحنه هم کمکی به فهم بیشتر نمی‌کنند. به نظر می‌رسد «لَچَک» پیچیده‌گویی و ابهام را با بیان نامفهوم اشتباه گرفته است.

 


۱. Discontinuity Editing

ارسال دیدگاه


خوراک آر‌اس‌اس دیدگاه‌های این صفحه خوراک آر‌اس‌اس تمامی دیدگاه‌ها