مرور اجرای «ما همه بابک بقراطیم»؛ کارگردان: محمد میرعلی‌اکبری

بالاخره تئاتر از آنِ کیست؟ نویسنده: قاسم نجاری

رای منتقد: 0

در خیابان آیت‌الله کاشانی غربی بعد از اتوبان شهید باکری، زیر پلِ باکری، جنبِ بانک پارسیان، در طبقه‌ی چهارمِ یک موسسه‌ی فرهنگی در فاصله‌ای دور از همه‌ی تماشاخانه‌های شناخته‌‌شده‌ی تهران، «ما همه بابک بقراطیم» هر شبِ مهرماه ۹۸ اجرا می‌شود؛ اجرایی با ۱۷ بازیگر و مدت‌زمانی سه‌ساعته که در محیطِ یک موسسه‌ی فرهنگی و سالن کوچک آن، تلاش دارد روایتگر زندگی مستندسازی به نام بابک بقراط باشد و یک بازه‌ی زمانی ۵۰ ساله را پوشش دهد.

اجرای «بابک بقراط...» سعی می‌کند لحظه‌های مهم تاریخ معاصر ایران را با زندگی یک شخص پیوند بزند و این کار را در مقیاسی بزرگ (از سال ۴۸ تا ۹۸) انجام دهد، ایده‌ای بسیار بلندپروزانه‌ . نمایش از تناوب صحنه‌ها‌‌ی گفتگوی (اغلب دونفره) تشکیل شده که همه‌ی اطلاعات لازم  و نالازم درباره‌ی اشخاص، تمایلات‌شان و خواست درونی‌شان را در عریان‌ترین سطح کنش‌زدایی‌شده به مخاطب شلیک می‌کنند. همه‌چیز معطوف به اجرای همان دیالوگ‌هاست. گذار از مقاطع تاریخی به‌واسطه‌ی تمهیدات اجرایی رخ نمی‌دهد.در نهایت در پس‌زمینه صدایی پخش می‌شود که نشان دهد یک اتفاقِ مهم تاریخی در بیرون صحنه در حال شکل‌گیری است.

اجرا گو که درباره‌ یک شخصیت مرکزی‌ است اما عدم تعیین اولویت روایت‌های چندگانه‌اش موجب شده هم از پرداختن به آن شخصیت تهی شود و هم نتواند به زیرمتن‌های تاریخی یا اجتماعی نقب بزند که قرار بوده به میانجی آن شخص مورد توجه قرار گیرد. محورگریزی از یک شخصیت هرچند تمهید قابل اعتنایی است اما نقطه‌ی گریز و مازادی که از آن حاصل شده مهم‌تر است؛ چرا از جایی به بعد، خط اصلی روایی درباره‌ی پدرِ بابک بقراط است، نه خودِ او که قرار است ماجرایش کشف شود. همین عدم مهندسی نقاط گریزگاه باعث شده لحظه‌های تاریخی نیز به‌نظر به بدنه‌ی اجرا وصله شده‌باشند و با اینکه اتفاقاتی سیاسی‌اند اما لایه‌ای سیاسی/تاریخی به اجرا نمی‌دهند. شاید اگر این متن فربه از اشعار غریب بدون زمینه و نقل‌قول‌های از صادق هدایت و ویکتور هوگو در پرداخت  هرس می‌شد لازم نبود بار انبوه دیالوگ بر بازیگران در ابتدای تجربه‌‌های حرفه‌ای‌شان باشد که بیشتر از بدن‌شان مجبورند روی ارائه اطلاعات فربه تمرکز کنند.

در سطحی دیگر، مکان و فضای اجرا عنصری بسیار پرسش‌برانگیز است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. خروج از فضای «سالن نمایش» و رفتن به لابیِ موسسه چه مازادِ ساختاری دارد؟ چه تمهیدی در کارگردانی قرار بوده آن مکان را تبدیل به فضای اجرایی کند؟[آیا بپذیریم که کوچک بودن پلاتو یا سالن اجرای نمایش موجب اتخاذ چنین تصمیمی شده است؟]
از نگاهی کلی‌تر، فاصله‌ی موسسه‌ی فرهنگی «همای سعادت» با نقطه‌ی متراکمِ تئاتر تهران که همان فضاهای حول‌وحوشِ چهارراه ولیعصر باشد، نیز چه بخواهیم بپذیریم یا خیر مولفه‌ای در اجراست. نهیبی برای تمرکززدایی. که وقتی نمایش نمی‌خواهد به کاربست این عناصر آگاهی پیدا کند، به بالقوگی‌های خودش ضربه می‌زند؛ توانی هم برای مسئله‌مند‌کردنِ فضای تک‌افتاده‌اش ندارد که مخاطب را به آنجا بکشاند. پس تئاتر برای چه‌کسی اجرا می‌شود؟ همان‌طور که در نهایت بابک بقراط را هم از میان انبوه کاراکترهای خلق شده‌ در اجتماع بر نمی‌کشد: واقعا بابک بقراط که بود؟

ارسال دیدگاه


خوراک آر‌اس‌اس دیدگاه‌های این صفحه خوراک آر‌اس‌اس تمامی دیدگاه‌ها