مرور نمایش «پروانه و یوغ»؛ کارگردان جواد محمدپور

خوابیدن با چشمان باز نویسنده: مهسا شیدانی

photo 2019 04 16 09 46 53
رای منتقد: 0.5

نمایشنامه‌ی پروانه و یوغ را محمد چرم‌شیر براساس نامه‌های ونگوگ نوشته است. این نمایش روایت‌گر زندگی ونگوگ است بر اساس کلمات خودش. در بروشور، کارگردان از ما خواسته است تا از پس این زندگینامه‌، به مشخصه‌ی مهمی در خصوصیات ونگوگ توجه کنیم: «رنج». پس کلیدواژه‌ی اجرا برای نمایشنامه‌ای که در دست دارد، رنج است. مخاطب باید در صحنه به دنبال تصویر رنج باشد.

رنج را چگونه نمایش می‌دهند تا مخاطب بتواند درکش کند؟ واضح‌ترین صورت آن بر صحنه، در بازی‌ها متجلی می‌شود. در ژست. ژست‌ها به مثابه عصاره‌ی حرکت و معنا، نهایت تاثیر برای مخاطبان‌اند. در این نمایش ژست همه‌چیز است. هر چیز دیگری که وجود دارد نیز برای تاکید و ساخت همین ژست است. درنتیجه، واضح است که در اینجا، مخاطب بیش از هر چیز در نمایش به بازی بازیگران توجه ‌کند.

شیوه‌ی بازیگری بیانگرانه‌ است و بنابراین، اغراق دور از ذهن به نظر نمی‌رسد. مشکل اما این است که بازیگر نقش ونگوگ در به تصویر کشیدن رنج، ژست و اغراق نادرستی را انتخاب کرده است. رنج ونگوگ از جنون او می‌آید. این در نمایشنامه هم مشخص است. بازیگر برای به تصویر کشیدن این جنون به خودش زجر می‌دهد. تمام دیالوگ‌هایش را با صدایی لرزان فریاد می‌زند. کاغذها را در دهانش فرو می‌کند و عق می‌زند و با دست و پایی که از شکل افتاده می‌نمایند، راه می‌رود. بازیگر خود را بر صحنه پاره‌پاره می‌کند تا مجنون به نظر آید و ژست‌هایی یکسان را مدام تکرار می‌کند تا بر «تصویر» جنونش تاکید کند. اما این ژستِ همراه با زجری که قرار است عصاره‌ی جنون باشد عصاره‌ی جنون نیست بلکه بیشتر عصاره‌ی رفتار یک فرد نالان مشتاق توجه است که احتمالا مشکلات حرکتی دارد. شیوه‌ی بیانگرانه‌ی دیگر بازیگران نیز به تبع این انحراف، منحرف شده است. در نهایت، البته می‌توان چنین گفت که فهم رنج برای مخاطب محقق شده است اما به صورت وارونه: مخاطب از آنچه می‌بیند رنج می‌کشد. تماشاگر در این مرحله، دست به اقدامی دفاعی می‌زند. او دیگر رشته‌های مطول کلامی را که از دهان بازیگران خارج می‌شود، نمی‌شنود. کلمات، و به تبع آن معنا، که از طریق ژست‌های اشتباه برای او بی‌معنا شده‌اند، دیگر به گوش او نمی‌رسند.

در بخشی از نامه‌ای که ونگوگ برای خواهرش نوشته است، می‌خوانیم «حالا شک اندکی دارم که تو هم جنوب را بی‌اندازه دوست خواهی داشت. مسئله، خورشید جنوب است. اینجا آفتابی هست که هرگز به اندازه‌ی کافی به ما شمالی‌ها نفوذ نکرد». این جملات در پروانه و یوغ نیست و لازم هم نیست باشد. غرض از این مثال تنها توجه کردن به واژگان ونگوگ است. خواننده از این واژگان آفتاب، حسرت و لطافت را حس می‌کند. خواننده‌ی این جملات می‌تواند شمایلی را از آنچه ونگوگ تجربه کرده است از ورای این کلمات تجربه کند. خواننده در ذهن خود تصویر می‌سازد و ونگوگ را می‌فهمد. پروانه و یوغ اما از واژگان ونگوگ بهره گرفته است و آن‌ها را خالی کرده است، و تبدیل‌شان کرده به تعدادی نشانه که هر کدام تنها صدایی نامفهومند. هیچ معنایی از پس پشت آن‌ها به چشمان و ذهن مخاطب چنگ نمی‌اندازد. همه چیز از دست رفته است. تماشاگر به هیچ نگاه می‌کند، و با چشمان باز می‌خوابد.

ارسال دیدگاه


خوراک آر‌اس‌اس دیدگاه‌های این صفحه خوراک آر‌اس‌اس تمامی دیدگاه‌ها