نقدهای مهین بهزادی مهرداد



«اپرای شماره‌‌ی 01» توسط اجراگرانی ناشنوا محقق می‌‌شود. آنها یک به یک وارد محوطه‌ی کارگاه دکور شده و با یکدیگر و یا با خود به زبان اشاره صحبت می‌کنند، آن هم در حالیکه مخاطب‌ها هدفون‌هایی بر گوش دارند. با گذشت دقایقی کوتاه مخاطب متوجه می‌شود آنچه که از هدفون می‌شنود همان اصواتی است که در کارگاه دکور با راه رفتن اجراگران (بعلاوه‌ی سر و صدای بیرون) تولید می‌شود. با افزایش اجراگران همان صداهای خفیف که حتی می‌شد در ابتدا صاحبانشان را تشخیص داد، افزایش می‌یابند و در ادامه نیز موسیقی به این اصوات اضافه می‌شود. موسیقی‌ای که همان لحظه در آن مکان توسط نوازنده‌ی کیبورد خلق می‌شود. اما این موسیقی فقط برای مخاطبی که هدفون بر گوش دارند پخش شده و در کارگاه دکور طنین آن شنیده نمی‌‌شود. ترکیب این اصوات «اپرای شماره‌ی 01» را می‌سازد. اپرایی که مخاطبان آن را می‌شنود و اجراگرانش خیر. این نقطه دقیقاً همان نقطه‌ی تامل برانگیز «اپرای شماره‌ی 01» است.
مخاطبان در ابتدا به واسطه‌ی هدفون و در ادامه با کمک موسیقی به حال و هوای اجراگران نزدیک می‌شوند. هدفون به عنوان یک میانجی صداهایی را برای مخاطب پررنگ می‌کند که در یک وضعیت طبیعی می‌توانست غیرقابل توجه باشد. برای مثال صدای گام برداشتن‌های اجراگران، غلت زدن‌هایشان روی زمین و در نهایت اصواتی نامفهوم که از دهانشان خارج می‌شود. مخاطب با شنیدن این صداها به جهان آنها نزدیک شده و در ادامه با کمک موسیقی می‌تواند عواطف اجراگران را درک کند. گویی تنها راه درک یک فقدان، به کار گرفتن آن است. مخاطب اگر کمی بازیگوش باشد ممکن است برای لحظاتی هدفون را کنار بگذارد و فقط به اجراگران چشم بدوزد. در همین لحظه‌ی بازیگوشانه است که اثر جادو می‌کند، البته شاید بدون اینکه خالقش متوجه و خواهانش باشد. با برداشتن هدفون و سلب موسیقی از خود، مخاطب حقیقتاً اپرایی را می‌شنود که بدون میانجیی هدفون در حال اجراست. این بار موسیقی نه از طریق اصوات بلکه از طریق بدن اجراگران شنیده می‌شود. این مسیری که مخاطب با پیشنهاد طراحان اثر و در ادامه بازیگوشی خودش طی می‌کند، باعث می‌شود موارد دیگر که به نحوی در اثر پیشبرنده نیستند را کنار بگذارند. برای مثال طراح از چیدمانی قرینه پرهیز کرده، اما این پرهیز به قدری پررنگ است که مخاطب دائم متوجه آن می‌شود. از طرفی گویی طراح از جایی به بعد نمی‌داند اثرش را در کدام نقطه به پایان برساند. این بلاتکلیفی در نقطه‌گذاری مخاطب را نیز سردرگم می‌کند و نمی‌تواند به همراهی‌اش با اثر در یک سوم پایانی با همان کیفیت پیشین ادامه دهد. هر چند پیوستن دو اجراگر به گروه که ناشنوا نیستند رنگ و سطحی دیگر را به فضا اضافه می‌کند، اما همچنان نمی‌تواند پایان اجرا را همچون ابتدا و میانه‌اش پرکشش و جادویی پیش ببرد. با این حال «اپرای شماره‌ی 01» حقیقتاً در کارگاه دکور که بهترین انتخاب برای اجرای این اپرا بود، برای مخاطبانش شنیدنی نواخته می‌شود.

رای منتقد: 0

«فیل در تاریکی» به کارگردانی مهرداد مصطفوی و نویسندگی محمد زارعی، اقتباسی‌است از رمان پلیسی قاسم هاشمی‌نژاد که در میانه‌ی دهه‌ی پنجاه می‌گذرد. رمان روایت جلال امین، گاراژداری در چهارراه سیروس است که برادر کوچکش حسین به تازگی از آلمان به تهران آمده و برای تشکر از او همراه خود نیز یک مرسدس بنز آورده‌ است. فیل در تاریکی علاوه‌ بر روایت جلال که در چهل‌ویک سالگی دیگر شوق زندگانی ندارد و حتی هدیه برادرش هم او را سر ذوق نمی‌آورد، روایت اتومبیلی دلفریب است که پای خانواده‌ی امین را به یک ماجرای گانگستری باز می‌کند و البته جان حسین بی‌گناه را نیز می‌گیرد.

اما آنچه که از رمان هاشمی‌نژاد باقی‌مانده، یک داستان گانگستری است که بدون کارکرد معنی‌داری ماجرای قاچاق مواد مخدر به شرط‌بندی و قمار تغییر یافته ‌است. در شخصیت‌ها تغییراتی عمده صورت گرفته و یا چند تن از آن‌ها با یکدیگر ادغام شده‌اند. همه‌ی این تغییرات منجر شده‌ که شخصیت‌ها سطحی و روابط دم‌دستی به‌نظر برسند. در حالیکه جلالِ رمان  هاشمی‌نژاد مردی دست به‌‌آچار اما پیچیده، همان اندازه که در دام می‌افتد می‌تواند باهوش باشد و دیگران را نیز به دام بیاندازد. عملاً در این نسخه اقتباسی هیچ ردی از پیچیدگی‌های جلال امین باقی نمانده و به یک گاراژدار معمولی بدون هوش و نکته‌سنجی‌ای تقلیل یافته‌است. در عوض اتکای متن به پروراندن لحظات شوخ و شنگ و برخی کنایه‌های اروتیکی‌ است که البته مخاطب را می‌خنداند. استراتژی خنده گرفتن از مخاطب، موجب شده که ظرافت‌های هاشمی‌نژاد در خلق شخصیت جلال، به‌طور کل کنار گذاشته شود. ظرافت‌ها و جزئیاتی که نقطه‌ی تمایزبخش رمان و همان ابزاری‌ است که می‌توانست برای پیش بردن درام این اجرا هم به کار گرفته شود. این اقتباس با در نظر گرفتن رمان قطعاً اقتباسی شکست خورده‌ است، که نه تنها نتوانسته در کیفیت با رمان برابری کند، بلکه چندین پله نیز از آن عقب‌تر ایستاده‌.البته عدم ساختن جزئیات باعث شده فارغ از در نظر گرفتن رمان هم، به درامی بی‌جان و فاقد روابط علّی مستحکم برسیم.

در فقدان درامی جذاب که موفقیت این ژانر به آن متکی‌ست، هرچند طراحی صحنه و موسیقی و نور و افکت‌ها سعی‌دارد اجرا را نجات دهد، اما بازی نه‌چندان با جزئیات بازیگران و اطوار‌های تکراری‌ آنها دوباره اجرا را درون برزخ می‌کشد. استفاده از موسیقی آن سالها کمی از حال و هوای جلالِ هاشمی‌نژاد را بازنمایی می‌کند هر چند فرنگی‌‌خوانیِ «آدم بدجنس ماجرا» لطف آن استفاده‌ی بجا را نیز می‌گیرد. هرچند با انتخاب گاراژ به عنوان مکان اصلی اجرا و به کاربردن صندلی‌های اتومبیل‌ها به عنوان مجازی از خود اتومبیل، تلاش شده تا اهمیت این عنصر دراماتیک به نمایش گذاشته‌ شود اما این انتخاب بجا در کنار معماریِ اشتباه درام نمی‌تواند فیل‌ در تاریکی را زنده کند. تفاوت در جزئیات است.

رای منتقد: 0

«زاویه» -همان‌طور که در خلاصه‌ی اثر ذکر کرده است- درباره‌ی موج فراگیرِ میلِ به دیده‌شدن در دنیای امروز است. مرد جوانی که برای حفظ دوست دخترش می‌خواهد خواننده‌ی ‌معروفی شود، از سر ناچاری و بی‌پولی وارد حرفه‌ی ساخت کلیپ‌های جنجالی برای جذب دنبال‌کننده در اینستاگرام می‌شود. قرار گرفتن او در این مسیر تا جایی پیش می‌رود که دخترِ گل‌فروش جوانی در معرض تهمت‌هایی قرار گرفته و در نهایت آسیب شدیدی ‌ببیند: دختر در آتش می‌سوزد.

هر چند که طرح داستانیِ این اثر به شکلی فشرده بیان شده‌است اما حتا اگر با طول و تفصیل نیز بیان می‌شد باز گره‌های کوری که در آن وجود دارد باز نمی‌شد. اتفاقات از دل یکدیگر بیرون نمی‌آیند و صرفاً به این دلیل رخ می‌دهند تا آن‌چه که گروه اجرا به عنوان خلاصه‌ی اثر ذکر کرده‌ محقق شود. اجرای زاویه در نهایتِ سادگی اتفاق می‌افتد و به سمتی می‌رود که می‌توان آن‌ را اجرایی پیش پا افتاده قلمداد کرد. شلخته پیش می‌رود و گویی آن‌قدر جزئیات در آن حائز اهمیت نیستند. ورود و خروج بازيگران، اجراى ميزانسن‌ها و همچنين استفاده از ويدئو پروژكتور با وسواس صورت نمی‌گيرد. البته باید این واقعیت را پذیرفت که سالن کوچک مولوی در بد ریخت کردن یک اجرا می‌تواند نقش قابل ملاحظه‌ای ایفا کند.
اتکای اجرا برای همراهی مخاطب بیش از هر چیز بر شوخی‌هایی است که در طول یک ساعت می‌تواند لبخندی بر لب مخاطب بیاورد. برای مثال اثر به بازنمایی آن‌چه که ما همه روزه در صفحات مجازیِ افرادی با عنوان «شاخ‌ها» می‌شناسیم، می‌پردازد. انتخاب‌هایی از این دست می‌توانند برای مخاطب چنین نمود داشته باشند که او روی صحنه ناظرِ رویدادی است. اما مسئله این است که عملاً مخاطب با چیزی جز بازگویی یک بحران فرهنگی/اجتماعی روبه‌رو نیست که البته با کمی شوخ‌طبعی ارائه می‌شود. در واقع اثر قادر نیست مخاطب را با زاویه‌ای متفاوت، در نسبت با مسئله‌ای که طرح می‌کند، مواجه کند و مثل عموم آثارهای این‌چنینی صرفاً به شرح موضوع بسنده می‌کند.

با این حال این اثر با تمام نقص‌هایش یک ویژگی قابل اعتنا دارد: اجرا به هیچ عنوان قصد ندارد خودش را بزرگ‌تر از آن چیزی که هست معرفی کند. همه‌چیز در نهایت صداقت و بی‌هیچ فریبکاری‌ای با مخاطب در میان گذاشته می‌شود. هر چند کاراکترها هیچ‌کدام فراتر از تصویرهای کلیشه‌ای که پیش از این دیده‌ایم نمی‌روند اما بازی بازیگران پذیرفتنی و در بعضی لحظات دوست‌داشتنی‌ است. آن‌ها به آن‌چه که انجام می‌دهند اعتقاد دارند. اما بهتر است همواره گوشه‌‌ْ چشمی به این مسئله داشت که اعتقاد داشتن به ایده‌ها و اندیشه‌ها نمی‌تواند کافی باشد و هر اجرایی ملزم است کیفیت و چگونگی اجرای خود را نیز مورد ارزیابی قرار دهد.

رای منتقد: 0

در انتظار گودو، مطرح‌ترین نمایشنامه‌ی ساموئل بکت این روزها به کارگردانی حسام لک در سالن قشقایی تئاتر شهر اجرا می‌شود. پلات نمایشنامه در نام آن مستتر است. در تمام طول اثر دو مرد منتظر شخصی به نام گودو هستند و در انتظار گودو نیز می‌مانند. ماهیت این اجرا کاملاً به نمایشنامه وفادار است، هر چند ممکن است در شکل ارائه‌اش و در جزئیات چنین به نظر نرسد. برای مثال شخصیت‌ها گودو را گی‌دی می‌نامند، نقش‌هایشان را با یکدیگر تعویض می‌کنند، منشی صحنه دیالوگ‌هایشان را به آنها یادآوری و برایشان تصحیح می‌کند. همه‌ی این دخل و تصر‌ف‌ها و تغییرات صرفاً برای محقق کردن ایده‌های کارگردان که صاحب ذهنی خلاق و شوریده و تا حدودی مشوش است، صورت می‌گیرد و هیچ‌کدام از متن بکت فراتر نمی‌رود. حتی استفاده از زبان کردی یا لهجه‌های دیگر و همچنین خلق یک شکل زبانی جدید، هیچ کدام معنا و تأویلی بر متن بکت نمی‌افزایند، از آن عبور و حتی آن را خدشه‌دار نمی‌کنند. هر چند شاید برخی استفاده از این زبان‌ها را به مرکز کشاندن آن‌ها و گویش‌هایی که همواره در حاشیه بوده‌اند، و تقابل آن با زبان رسمی کشور تفسیر کنند. اما این انتخاب عملاً چنین کاربردی ندارد و ابداً مخاطب را به سمت چنین برداشتی سوق نمی‌دهد. بلکه بیشتر به عدم اهمیت فهم معنای کلمات طعنه می‌زند و در این گستره حرکت می‌کند که همچنان از جهان بکت وام گرفته شده‌است. در بین مضامینی که در نمایشنامه‌ی بکت مستتر است اجرا برجسته‌ترین آن را انتخاب کرده و روی محور آن با شکل و شمایل مورد نظر خودش حرکت می‌کند. اجرا بیش از هر چیز بر انتظار کشیدن تاکید دارد. انتظاری که شخصیت‌های روی صحنه برای آمدن گودو می‌کشند به جایگاه تماشاگران نیز کشیده می‌شود. اجرا ابتدا تماشاگران را در انتظار آمدن بازیگرها روی صحنه قرار می‌دهد. آنها را منتظر خاموش شدن نور جایگاه تماشاگران می‌گذارد. اما تمام این تمهیدها گویی می‌خواهد مخاطب را شیر فهم کند که با چه مسئله‌ای مواجه است. هر اندازه این دست از انتخاب‌های کارگردان دلسردکننده است، بازیگران آتش این تنور را گرم نگه‌می‌دارند. آنها دقیقاً مثل شخصیت‌های نمایشنامه‌ی در انتظار گودو هستند. از زمان و مکانِ خود کَنده شده و متعلق به آن، دیوانه و فیلسوف. هیچ ردی از خودنمایی وجود ندارد و رودررویی مخاطب با آنها درست همان نقطه‌ای از اثر است که می‌توان از آن لذت برد. لذتی که خودشان از حضور در آن صحنه می‌برند به مخاطب منتقل می‌شود و تماشاگر چشم‌هایش را روی هر آنچه که می‌خواهد اغراق شده او را متوجه مسئله و یا دور از آن کند می‌بندد. در انتظار گودوى حسام لک تجربه‌ای است که سرگرم نمی‌کند اما در لحظاتی لذت را نصیب تماشاگرانش می‌کند. برای تجربه‌ی این لذتِ منقطع باید هنگام تماشایش صبور بود.

رای منتقد: 0

تئاتر «خانه‌ی برناردا آلبا» به کارگردانی دکتر علی رفیعی و دراماتورژی محمد چرمشیر در تالار وحدت اجرا شد. نمایشنامه را فدریکو گارسیا لورکا شاعر و نمایشنامه‌نویس پرآواز‌ه‌ی اسپانیایی در دهه‌ی سی میلادی به نگارش درآورده‌است. پدر خانواده‌ای سنتی از دنیا می‌رود و اداره‌ی خانه و همچنین سرنوشت پنج دختر به دست مادر یعنی برناردا می‌افتد. زنی مستبد كه همه را مجبور به تبعیت از سنت‌ها می‌کند. بكارت مسئله اصلى اين خانه است. پافشارى بر باورهاى سـنتى و شعله‌ور شدن حسادت، در نهايت منجر به فاجعه می‌شود. کوچک‌ترين دختر خانواده به بى‌اخلاقى متهم شده و در نهايت توسط خواهر بدسيمايش کشته می‌شود. این پایان با دراماتورژی چرمشیر تحقق می‌یابد، در حالیکه در نمایشنامه‌ی لورکا، اين خواهر بدقیافه ، بعد فاش شدن رسوایی به دروغ به دختر کوچک خبر می‌دهد که مرد محبوبش توسط برناردا کشته‌ شده‌است. دختر با شنيدن اين خبر خودکشی می‌کند. انتخاب چرمشیر برای پایان این اجرا محتاطانه است. انتخاب یک دختر بدقیافه که یک قوز هم دارد به عنوان قاتل، کم‌دردسرترین انتخاب براى یک دراماتورژ است. آن‌ هم در صورتی که روابط علّی و معلولی نعل به نعل از نمايشنامه‌ى لوركا تبعيت می‌کند. اين محافظه‌كارى در شكل اجراى اثر نيز راه يافته‌است. هر چند همه‌ى عناصر با كيفيتى مطلوب ارائه می‌شوند و سعى دارند چشم‌نواز باشند اما با اين حال خيلى زود فراموش می‌شوند. هر آنچه كه تدارك ديده شده، براى برطرف كردن نياز بخشى از جامعه به منظور تجربه‌ى هنرى به اصطلاح فاخر است. اين اجرا دقيقاً نياز تماشاگران تالار وحدتىِ خود را برآورده می‌کند. قاب‌هايى سرشار از رنگ و چشم‌نواز، در سالنى باشكوه همان چيزى است كه تماشاگران اين تالار خواهانش هستند. كه البته در اين برهوت رنگ و تصوير نمی‌توان مخاطب را از حظ بردن از آن سرزنش كرد. تماشاگرانى كه خودشان نيز آراسته و قا‌ب بندی‌شده وارد تالار می‌شوند. در واقع اجرا و مخاطبان به نوعى از وحدت می‌رسند. مخاطبان اگر نه همه‌ى دو ساعت، اما در دقايقى ممتد از دلربايى اجرا محظوظ شده و سپس به خانه‌هايشان مى‌روند. گويى هيچ اتفاقى نيفتاده‌است. در بروشورِ اجرا ذكر شده برخورد كارگردان با اثر صرفاً برخوردى حسى-هنرى نيست بلكه فرصتى است براى جهت دادن انديشه‌هاى او درباره‌ى اثر. اما آنچه كه براى مخاطبِ در نظر گرفته‌شده، باقى مى‌ماند همان برخورد حسى-هنرى است و انديشه‌ى اثر به مسئله‌ى او بدل نمى‌شود. شايد بيش از هر چيز اين اختگى به چرايى انتخاب متن، انتخاب مكانِ اجرا و به دنبال آن مخاطبانش و در نهايت شكل دراماتورژى اثر بازگردد.

رای منتقد: 0

تئاتر «چیزهای سرد» به نویسندگی و کارگردانی رامین اکبری آخرین اجراهای خود را در سالن پلتفرمِ مجموعه‌ی عمارت روبه‌رو پشت سر می‌گذارد. اجرا در سه صحنه اتفاق می‌افتد. در تابلو اول آدم‌ها بدون اینکه کلامی با يكديگر رد و بدل كنند درگیر روزمرگی‌هایشان هستند. آنها می‌آیند و می‌روند بدون اینکه متوجه حضور دیگری باشند. هر يك از آنها به كارهاى روزمره خود می‌رسند و در نهایت خانه را ترک می‌کنند. در تابلو دوم فضا به طور کامل تغییر می‌کند. همان‌ آدم‌ها این بار با مونولوگ‌هایشان ما را مخاطب قرار می‌دهند. در این صحنه دیگر آدم‌ها برای یکدیگر غایب نیستند. حضور دارند اما با این حال مناسباتى بینشان شکل نمی‌گیرد. محتوای مونولوگ‌ها تقریباً یک موضوع را نشانه گرفته‌است. آنها در مورد رنج انسان از نقص و ناتوانی و در جایی مشخصاً درباره‌ی بیماری صحبت می‌کنند. تابلو سوم نیز بسیار متفاوت از دو تابلو قبلی‌است. در این صحنه موقعیتی به واسطه‌ی دیالوگ برای ما شرح داده می‌شود. حالا تمام آن آدم‌ها در دامنه‌ای از روابط گنجانده می‌شوند. آنها اعضای یک خانواده‌اند که در تدارک مراسم ترحیم برای مادر از دنیا رفته‌شان هستند. اما این مادر نیست که حائز اهمیت است. بلکه چگونگی برگزار شدن مراسم محور گفتگوی آنهاست. اجرا با آمدن مهمان‌ها -مهمان‌هایی که نامرئی هستند- و استقبالی که اعضای خانواده از آنها می‌کنند پایان می‌گیرد. استقبالی که به شکل اغراق شده‌ای کُند و از ریخت افتاده‌است.

طراحی صحنه و لباس همه تداعی‌کننده‌ی فضایی کاملا رئالیستی است. حتى نور صحنه از لوسترهايى كه جزء دكور به حساب می‌آیند تامين می‌شود. با وجود اینکه به نظر می‌رسد پلتفرم به خصوص از حيث اندازه و جاگيرى تماشاگران برای چنین اجرایی مناسب نباشد -مخصوصاً با حضور هشت بازیگر روی صحنه- اما در این اثر می‌توان رابطه‌ای میان اجرا و سالن یافت. شاید بتوان گفت پلتفرم برای مخاطبان نیز به یک خانه تبدیل می‌شود و تقریباً فاصله‌ای بین صحنه و مخاطب وجود ندارد و او نیز جزئی از این روزمرگی، مونولوگ و مراسم ترحیم است. اما این اتفاق منجر به این نشده‌ که مخاطب تمام و کمال با اثر ارتباط برقرار کند. هر چقدر شکل ظاهری کار معنادار و تفسيربرانگیز است –حرکت از اجرایی که مطلقاً تصوير يك زندگى روزمره است تا رسیدن به مونولوگ و پایان گرفتن با دیالوگ- آنچه که هسته‌ی مرکزی اثر اطلاق می‌شود مجهول است و ایده‌ها از ارتباطی ارگانیک برخوردار نیستند. در واقع بیش‌تر از اینکه بشود ایده‌ی کلی کار را فهمید می‌توان آن را حدس زد. شاید این حلقه‌ی مفقوده به آنچه که در صحنه‌ی دو می‌گذرد برگردد. صحنه به صورت مستقل کامل نیست و در عین حال ارتباط محکمی با دو صحنه‌ی قبل و بعد خود ندارد. برخلاف صحنه‌ی یک و سه که هر کدام به خودی خود کامل هستند و می‌توانند اجراهایی مجزا باشند. در نهایت «چیزهای سرد» در ارتباط برقرار کردن با مخاطب نیز سرد برخورد می‌کند و به نظر می‌رسد پیاده شدن تمام ایده‌های کارگردان، در اولويت است نسبت به اینکه آنها در چه ارتباطی با یکدیگر هستند.

رای منتقد: 0