تگ: باغ ملی



22 یک اجرای محیطی است در محوطه‌ی باز دانشگاه هنر واقع در باغ ملی. روایت 22 تابلو است که در پنجره‌های ساختمان‌های قدیمی این محوطه جای گرفته‌اند. بناست تا تمامی تماشاگران این اثر از پیش موزیک‌های اجرا را که توسط گروه اجرایی در اختیارشان قرار گرفته است، دانلود و در طول مدت اجرا با هندزفری گوش دهند. اتفاقی که تقریبا از دو یا سومین تابلو می‌افتد این است که تماشاگر متوجه می‌شود موزیک‌ها همراه با تابلوها نیست. پس‌از مدتی، ناهمگونی تصویر و موسیقی، تماشاگر را وامی‌داشت تا برای هر تابلو هر موزیکی را که دل‌بخواهش است پخش کند. از آن‌جایی که تابلوها موضوعاتی روزمره داشتند(انگاری در حال دید زدن یک خانه از پنجره‌ی مشرف به خیابان باشید) دیدنشان با شنیدن چند موسیقی هم جواب می‌داد. هر تابلویی که نور درون آن روشن می‌شد موقعیت‌هایی را نشان می‌داد که درامی بالقوه در خود دارند اما تا آن سرحدی پیش نمی‌رفت که یا خودش عیناً به فعلیت برسد یا دست‌کم در ذهن مخاطب فعلیت پیدا کند. با گذر زمان هم تنها این موقعیت تکرار می‌شد. نقطه‌ی استحکام اثر در مکانمندی آن است. استفاده از مکان را به نحو حساب‌شده‌ای انجام داده است. به تقریب می‌توان گفت هیچ فضای پرتی در گستردگی آن محوطه به‌چشم نمی‌خورد. همین باعث شده بود تا بتواند مخاطبانش را به خوبی هدایت کند و در محیط بگرداند. تنها یک پرسش مطرح می‌شود و آن اینکه استفاده از مکان «باغ‌ملی» علاوه بر امکانی که خود آن ساختمان به اجرا ارزانی داشته واجد چه مازادی دیگر بر آن ساختمان است؟ نظام نشانه‌ای ساختمان باغ‌ملی -که شامل تاریخ مکان، کاربردکنونی و ارزش‌های آن است- دراین اجرا چگونه با بافت نشانه‌ای که خود اجرا می‌آفریند تعامل می‌کند؟ همراستا هستند؟ در ارتباطی دیالکتیکی باهم‌اند؟ اصلا آیا اگر این نمایش در مکان دیگری اجرا می‌شد واجد دایره‌ی نشانه‌ای متفاوتی می‌شد؟ وقتی اجرایی نام «محیطی» را برخود می‌نهد مهم‌ترین پرسشی که باید بدان پاسخ گوید همین چگونگی تبدیل «مکان» به «فضا» ست.

22 در بهترین حالت همینی است که توصیفش رفت. نه افزوده‌ای برای مخاطبش دارد نه نقصانی در او به جا می‌گذارد. اما سوالی که پیش می‌آید این است که اجرایی محیطی که قدرت هدایت تماشاگرش را هم به‌دست آورده است تا همین‌جا که فقط ارضاکننده‌ی قوه‌ی بصری تماشاگرش باشد کافیست؟ شاید برای اجرا کافی باشد اما مخاطب طلب بیشتری دارد.

رای منتقد: 1

نکته: نویسنده‌ی متن به موزیک‌های اجرا دسترسی نداشت.

بیست و دو پنجره، بیست و هفت اجراگر. تماشاگران در محوطه‌ی ساختمان معماری دانشگاه هنر، پردیس باغ ملی قدم می‌زنند. پشت هر پنجره آدم(هایی) مشغول کارهای روزمره‌اند. تماشاگران از کنار پنجره‌ها که یکی یکی نوری توجه را به آن‌ها جلب می‌کند، رد می‌شوند. کسی برای عکاسش ژست می‌گیرد. نفر بعد مشغول نقاشی کردن است. زن و شوهری دعوا می‌کنند. و به این ترتیب پشت هر کدام از پنجره‌ها اتفاقی در حال رخ دادن است. اتفاقاتی که هیچ‌کدام به خودی خود قرار نیست بحرانی را شکل دهند یا داستانی را برای تماشاگر تعریف کنند.

بعد از دیدن اتفاقات پشت تمام پنجره‌ها، وضعیت کمی تغییر می‌کند. آدم‌ها همچنان مشغول همان کارهایی هستند که پیشتر دیده‌ بودیم ولی با این تفاوت که شکلی از وسواسِ آمیخته با جنون به تدریج در رفتارشان مشخص می‌شود. زنی که شیشه‌های پنجره را دستمال می‌کشد، شبیه رباتی برنامه‌ریزی شده مدام از این سمت پنجره به آن سمت می‌رود و شیشه‌ها را پاک می‌کند. در نهایت اما آن چیزی که آدم‌های |22| را از انجام کارهای‌شان بازمی‌دارد، مرگ است. جسدهای کفن‌پیچ‌شده‌ی سه نفر از همان آدم‌های پشت پنجره جلوی پای تماشاگران گذاشته می‌شود و تا انتهای اجرا با آن‌ها تنها می‌مانیم. 

در طول اجرا ما فقط مشغول دید زدن هستیم. دید زدن آدم‌هایی که از نگاه خیره‌ای که زندگی‌شان را زیر نظر گرفته اطلاعی ندارند. از پنجره‌ای باز به درون خانه‌ای سرک می‌کشیم که پیش از این چیزی درباره‌ش نمی‌دانیم. دیدن خلوت‌ آدم‌ها و اینکه در خصوصی‌ترین لحظات زندگی‌شان چگونه رفتار می‌کنند، تجربه‌ای است که |22| در اختیار ما قرار می‌دهد. اجرا به نظر درباره‌ی آدم‌های محصور در تکرارهایی‌ست که به وسیله‌ی آن‌ها می‌خواهند وجود خود را نه برای دیگری، که برای خودشان اثبات کنند. تکرارهای وسواس‌گونه‌ای که افراط در آن‌ها، چیزی جز مرگ نصیب‌شان نمی‌کند. اولین جسدی که بیرون می‌آید، کسی است که مشغول مصرف دیوانه‌وار مواد مخدر بود. دید زدن در |22| سه سطح دارد. نگاه خیره‌ی ما به عنوان تماشاگر، نگاه خیره‌ی اجراگران به یکدیگر ـ در خانه‌هایی که دو یا سه نفر حضور دارند ـ و نگاه خیره‌ی تماشاگران به یکدیگر که حرکت گروهی تماشاگران از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر باعثش می‌شود. در این مورد آخر یک جور تنهایی در جمع معنی پیدا می‌کند. تماشاگران هندزفری یا هدفون در گوش دارند و به موزیک‌هایی که قبل از اجرا در اختیارشان قرار داده شده گوش می‌دهند.

|22| نمی‌تواند ما را با آدم‌های اجرا درگیر کند. هم از نظر عاطفی، هم فیزیکی. شاید می‌توانستیم آن را از لای درهای نیمه‌باز یک آپارتمان یا پرده‌ای که باد مدام تکانش می‌دهد، ببینیم. با لحظاتی خصوصی‌تر که تماشاگر از دید زدن آن‌ها شرم کند. آدم‌ها و دغدغه‌های‌شان در سطح باقی می‌مانند، وضعیتی شکل نمی‌گیرد که آن‌ها را از نقطه‌ی ثابت‌شان تکان دهد. به جز آن‌هایی که مرگ نصیب‌شان می‌شود. تکرار به جنون وسواس می‌رسد اما در این میان وضعیت‌شان تغییری نمی‌کند. آن‌ها آدم‌های منفعلی هستند که قصد تغییر ندارند. می‌خواهند تا ابد تکرار شوند و تکرار کنند.

رای منتقد: 0