تگ: کارگاه نمایش تئاتر شهر



سه زن که گویا با هم نسبت خونی دارند، در فضایی خالی که شاید خانه است، با یکدیگر بر سر اعتیاد یکی‌شان و بارداری دیگری، درگیرند.

نمایش «فردای شب» حاصل رویدادهای اجرایی-پژوهشی کارگاه نمایش است. آنچه که از این اجرا حاصل شده، تجربه‌ای فرم‌گراست که زبان را به چالش می‌کشد. کلام و بدن به یک میزان اهمیت دارند و به یک میزان از ریخت افتاده‌اند. کلام به سمت نامفهوم شدن می‌رود. گو که بخواهد زبانی ابداعی با آواهای هم‌وزنِ کلمات خلق کند. کلامی که منتقل‌کننده‌ی معنای کلمات نیست، بلکه با تکیه بر «ایجاد لحن» به سمت بیانگری می‌رود.۱ بدن‌ها در کنار این رویکرد کلامی، ابزاری مکمل‌اند. بدن‌های بحرانی‌ای که شدت و حدت هر کنش و واکنش را در حرکات خود نمایان می‌کنند. اما نمایش «فردای شب» در اجرایی کردن رویکرد خود، دچار سردرگمی می‌شود و گنگیِ در بیانگری را با روایتِ وهم‌آلود خلط می‌کند.

آنچه وجه بارز اجرای این نمایش است، امر تجربه است. شاکله‌ی اجرا گواه شهودی بودن و بداهه‌پردازی در پروسه‌ی خلق اثر است. نمایش در ساختارش واجد یک نظام مهندسی شده نیست که از نظم مشخصی در پرداخت پیروی کرده باشد. وجود کرئوگرافی و زبان آوایی بیانگر این نکته است. اما اجرا به جای آن که از این دو ابزار به شکل تکمیلی بهره بجوید، دچار سردرگمی می‌شود و در نهایت یک وضعیت گنگ ایجاد می‌کند. گنگ به معنای آنچه که گویا نیست. در فقدان نماد و نشانه، و با گنگی کلام و بدن، دیگر مجرای ارتباطی با اثر برای مخاطب نمی‌ماند. نمایش با وجود آنکه واجد خط روایی است، حتا در اولین لایه‌اش که فهم موقعیت است، تا پایان برای مخاطب در هاله‌ای از ابهام فرو می‌رود. ابهامی آزاردهنده که نه برآمده از خستِ مولف، که از ناتوانی انتقال است. زمانی که زبانِ آوایی روایت را پیش نمی‌برد، شخصیت‌ها، چند جمله‌ای با یکدیگر حرف می‌زنند، موضوع بحث‌شان که برای مخاطب روشن شد، دوباره به همان آواها برمی‌گردند. و جالب آن که مخاطب در لحظاتی که دیالوگ‌های صریح بازیگران را می‌شنود، هشیارتر اجرا را دنبال می‌کند. با این وجود، کوششِ خلق زبانِ دیگر، اگر هم منجر به کسالت مخاطب شده است و هم ناتوان در پیشبرد روایت، ضرورتش چیست؟

نمایش «فردای شب» با توجه به رویکرد بدن‌مندش یک مسئله را فراموش کرده است و آن «تماشایی» بودن اجراست. بازیگران، روی صحنه به قدری که این رویکرد ایجاب می‌کند، دیدنی نیستند. حرکات طراحی حساب شده‌ای ندارند و در برخی وضعیت‌ها، تولید معنا نمی‌کنند. در نهایت، می‌توان این‌گونه صورتبندی کرد: آن لحظاتی از «فردای شب» که دیدنی‌تر و بیانگراَند، لحظاتی هستند که اجرا علی‌رغم سرباز زدنش از روایت مستقیم، روایت‌گری می‌کند. همان لحظاتی که اجرا علی‌رغم میلش به کلامِ صریح، کلام‌محور است.

 


۱- در کتاب «تئاتر تجربی از استانیسلاوسکی تا پیتر بروک» نوشته‌‌ی جیمز روز اونز، ترجمه‌ی مصطفی اسلامیه، چاپ ششم، انتشارات سروش،  صفحه‌ی ۲۳۱ آمده است: بروک در پی کشف زبانی بود مرکب از لحن‌ها و صداهایی که دارای معنای مفهومی نباشد. تا اینجا، گروتوفسکی و دیگران راه را هموار کرده‌اند. گروتوفسکی بازیگرانش را چنان آموزش داده بود که بتوانند با صداها و حرکات، آن انگیزه‌هایی را بیان کنند که در مرز بین رویا و واقعیت قرار دارند:«به همانگونه که یک شاعر بزرگ زبان خود را با استفاده از کلمات می‌آفریند، بازیگر نیز باید بتواند با استفاده از صداها و رفتارها، زبان تجزیه و تحلیل روانشناختی خود را بسازد.»

رای منتقد: 1

احتمالاً داستانی که هر یک از تماشاگرانِ نمایش «تصعید» تعریف خواهند کرد، متفاوت خواهد بود. بنابراین به داستانی که خود گروه اجرایی ارائه داده‌اند، ارجاع خواهم داد: شخصیت نمایش به دنبال یافتن چیزی درون بدن انسان است. در این روندِ یافتن، مواجهه‌ی شخص با فضای پیرامون و تغییراتی که به واسطه‌ی اعمال او شکل می‌گیرد، فضای کلی داستان را می‌سازد.

طراحی صحنه، نور و عروسک در نگاه اول، به ما خبر از اجرایی دقیق و حساب شده می‌دهد. سازه‌ی صحنه که اتاقکی است با پرسپکتیو دو نقطه‌ای، در وسط صحنه، با فاصله از تماشاگران قرار گرفته است. همه‌ی جزئیات اتاقک آن‌قدر مهندسی شده، پرداخت شده‌اند که نحوه‌ی برخورد عروسک با اشیاء و کنترل‌اش بر محیط، نگاه تماشاگر را خیره نگه خواهد داشت. کدام تماشاگر؟ تماشاگری که بتواند با ریتم بسیار کندِ اجرایی صامت همراه شود تا لذتِ درک جزئیات را ببرد. اما این لذت فراتر از لذت بصری نمی‌رود و لذت بصری پس از دقایقی که نگاه از حرکت ماهرانه‌ی عروسک اشباع می‌شود، دیگر کافی نخواهد بود. آن مخاطب تربیت شده، همچنان اجرا را تا پایان خیره نگاه خواهد کرد، اما اجرا جواب دیگری به این خیره‌گی نخواهد داد. چرا که همه چیز برای تصعید در همین «مهندسی» کردن صحنه خلاصه شده است.

روایت بر پایه‌ی ابهام پیش می‌رود. گویی که می‌خواهد امتیاز خود را از این در ابهام ماندن، بگیرد. ایده‌ی «تصعید» پتانسیل آن را دارد که لایه‌های زیرین روایی ـ اجرایی خود را مکتوم نگه دارد، اما مرز کم گفتن و ناگفتن را گم می‌کند و خط داستانی فهم نمی‌شود. «مردی درون بدن انسان به دنبال چیزی می‌گردد» حال که می‌توان مرد را که بدنی را کالبد شکافی می‌کند، هر چیزی جز تنها یک «جستجوگر بدن» دید. با توجه به عروسکی بودن فرم اجرا، دقیق مشخص نمی‌شود که کسی که بر تخت خوابیده و به دست مرد کالبدشکافی می‌شود، یک ماکت است یا جسدی از انسان. هر کدام از این‌ها که باشد، اجرا راه جداگانه‌ای در ذهن می‌رود که نمی‌توان نقطه‌ای هم‌گرا یا واگرا تا پایان برایش یافت. مرد قاتل است؟ یک پزشک؟ یک جستجوگر؟ چه می‌جوید؟ پس از این که بدن را شکافت، عاقبت چه جست یا چه چیز در پیرامون‌اش آن‌قدر نامحسوس تغییر کرد که اگر نگوییم تماشاگران، برخی از تماشاگران که برای چنین اجرایی تربیت شده هم هستند، فهم‌اش نکردند؟ گو که روایت ایده‌ی خود را بر مفهومی فلسفی استوار کرده است، ولی برای انتقال آن، به حد لزوم، نمی‌فلسفد. مواجهه‌ی انسان/ بدن با محیط محسوس نیست. این‌گونه است که هر تکان خوردنی را باید تأویل کرد و دست آخر هم قلابی برای گرفتن معنا نیافت. در فقدان کلام، تصویر است که به تنهایی رسالت انتقال را بر دوش می‌کشد و تصاویر تصعید پیش از آن که چیزی را که خود در پی آن هستند، به تمامی منتقل کنند، درگیر زیبایی هستند.

رای منتقد: 2.5