مرور نمایش «زمستان»؛ کارگردان: محمد نژاد

آن‌ها ما را بازی نمی‌دهند نویسنده: زهره مولوی

IMG 8148
رای منتقد: 0.5

شیرین و عظیم زوج غیررسمی‌ای هستند که در خانه‌ي شیرین، به همراه یک دختر جوان دیگر، کنار هم زندگی می‌کنند. شیرین نشانه‌هایی از خیانت را در رفتار عظیم می‌بیند. شک او به عظیم، منجر به برخوردهای هیستریک و کنترل‌گرانه شده است. عظیم به خوبی قواعد این بازی را می‌شناسد. اما شیرین زخم‌خورده‌تر از آن است که انتهای داستان را به او واگذار کند. شیرین بازی دیگری ترتیب مي‌دهد. روزی عظیم به خانه می‌آید و او را در کنار برادر جوان‌تر خود می‌بیند...

نمایش زمستان در بدو ورود مخاطب، از کف دست او آغاز می‌شود. بروشور نمایش مُهری است که بر دست تماشاگر می‌خورد؛ هم‌چون قراردادی ابتدایی که تعیین کننده‌ی نوع مواجهه‌ی تماشاگر با اجراست. گویی مواجهه‌ی ابتدایی و التزام مشارکتِ بدن‌مندِ تماشاگر در بدو ورود، ایشان را آماده‌ی ادامه‌ی نقش‌پذیری در اجرا می‌کند. این در حالی است که نمایش در سالن تک‌سویه‌ی مهرگان به اجرا درمی‌آید و تماشاگر و بازیگر، در همان نسبت کلاسیک خود با یکدیگر قرار دارند. صحنه متشکل از خطوطی است که به وسیله‌ی نخ و چسب کاغذی، مثلث‌هایی را ایجاد کرده‌‌اند. مثلث‌هایی که محدوده‌ی حرکت بازیگران را تعیین می‌کند. در انتهای صحنه حجم‌هایی قرار دارد که حکم جایگاه خروج بازیگران را دارد؛ هر بازیگر پس از اتمام نقش‌اش بر آن می‌نشیند. این‌گونه است که شمایل صحنه، نمایان‌گر «بازی»ای است که بناست رخ دهد. بازی نه در مفهوم قراردادهای صحنه‌ای، بلکه در مناسبتِ کلان‌تر، آن‌چه بین اشخاص می‌گذرد. آن‌ها خواسته یا ناخواسته، خیانت‌پیشه‌گانی هستند که برای یکدیگر بازی طرح می‌کنند.

زمستان نمایشی قصه‌گو است. قصه‌ای که کاملاً سیر طولی را طی می‌کند. به گونه‌ای که در این مسیر، پرداخت شخصیت‌ها و رسیدن به «چرایی» کنش‌ها فراموش می‌شود. داستانی که روایت می‌شود، از فرط تکرار در نمونه‌های سریالی، قدرت کافی برای همراهی مخاطب را ندارد. خوانشی که تماشاگر از خیانت‌های رخ داده به دست می‌آورد، رسیدن به همان برچسب‌های موجود است: «مردی که بوالهوس است. زنی که روان‌پریش است.» مسیر روایت به گونه‌ای طرح شده است که تماشاگر باید با خیانت شیرین شوکه شود، اما لحظات قدرت لازمه جهت ضربه زدن به مخاطب را ندارند. گو که با تیپ‌های تعریف شده‌ای از خیانت‌پیشه‌گان روبروییم که از پیش برای ما برملا هستند و عمل آن‌ها نمی‌تواند متاثرمان کند. آن‌چه اجرا از نمایشنامه به ما معرفی می‌کند، داستانی تکراری است که نتوانسته است به بداعتی در بیان برسد. تلاش اجرا با استفاده از خطوط شکننده‌ی مثلث‌ و نور قرمز، جهت اکسپرسیو کردن فضاست. اما همان‌گونه که روایت راه بدیعی برای بیان نجسته، اجرا نیز انتخاب‌های تصویری ساده‌ای جهت بیرون کشیدن مفاهیم از دل متن کرده است. آن‌ها متزلزل‌اند، پس بر پهنه‌ی یک مثلث قرار می‌گیرند. آن‌ها به یکدیگر می‌تازند، پس نور قرمز تابانده می‌شود. و در این میان هیچ نشانه‌ای نمی‌ماند که کشف زمستان را به مخاطب واگذارد.

ارسال دیدگاه


خوراک آر‌اس‌اس دیدگاه‌های این صفحه خوراک آر‌اس‌اس تمامی دیدگاه‌ها