مرور نمایش «زخم معده»؛ کارگردان: سجاد دستیار

گوشتِ خام نویسنده: مهسا شیدانی

99416 500 v2.500.2d42c6
رای منتقد: 1

به‌محضِ ورود به سالنْ موسیقی آشنایی گوش‌هایمان را پر می‌کند. موسیقیْ برای تیتراژِ «بچّه‌رزمری» است که تا انتها پخش می‌شود و پس آن صدای رزمری و همسرش را می‌شنویم که پا به آپارتمان گذاشته‌اند و گیاهانی را که ساکن قبلی خانه پرورش داده است، به دقّت نگاه می‌کنند. چشمِ مخاطب صحنه‌ی یک‌سویه‌ای را می‌بیند که‌ نمایان‌گرِ خانه‌ای است؛ مبل، میز، ساعت، چراغ، تابلوی نقّاشیِ بزرگی در انتها و تعدادی وسایل دیگر. همزمانیِ صدای رزمری که از «ریحان و نعناع» حرف می‌زند با این صحنه سبب می‌شود تا به دنبال معادل‌هایی بگردیم که میان صدا و تصویر ارتباط برقرار می‌کنند. گلدانی که در سمت راست صحنه قرار گرفته است معادل مناسبی برای گیاهانِ پیرزنِ همسایه می‌شود و تابلوی نقّاشی- تصویر پیرزنی در خواب که نوزادانی شیطانی دور او را گرفته‌اند- تجسّدِ او. چند لحظه بعد زنی را با روپوش سفید می‌بینیم که روی مبل نشسته است و زن و مردی که ماسک زده‌اند در کنار او حضور دارند. این مقدّمه‌ی جالب امکانات گسترده‌ای را برای فهم نمایش و لذّت بردن از آن در اختیار مخاطب قرار می‌دهد و به مخاطب القاء می‌کند که در ادامه قرار است شاهد چه فضایی باشد.

«زخم معده» درباره‌ی مردی است که دچار درگیری‌های ذهنی فراوانی شده است. او گمان می‌کند که با بقیه فرق دارد و درنتیجه هر اتّفاقی را هم که برایش می‌افتد به‌هیچ‌عنوان عادی تلقّی نمی‌کند. پس وقتی دچار زخم معده می‌شود نیز باور دارد که زخم معده ندارد، بلکه باردار شده است. گفتگو‌ها در «زخم معده» تکّه‌تکّه و ظاهراً بی‌ربط به یکدیگراند. این تکّه‌تکّه بودن در حرکات بازیگران نیز نمود می‌یابد. کاراکتر مرد در گفت‌و‌گویش با زن سفیدپوش بیشتر با کلمات بازی می‌کند تااینکه به سخنان زن پاسخ دهد؛ کلماتی همچون مگس، گلدان، قرص، ورزش، جمعه، دردِ دل و خودآزاری که مرد بی‌هیچ منطقی در گفتار خود از یکی به دیگری می‌پرد. تلاش این آشفتگی درواقع ساختِ جهانی است که با ذهن پراکنده‌ی مرد منطبق باشد؛ ذهنی که از منطق عجیب تابلوی پیرزن و فرزندان شیطانی‌اش پیروی می‌کند. بااین‌حال، پس از مدّتی گفت‌و‌گوها از کنترل خارج می‌شود و درنتیجه، نه‌تنها آن‌چه مدّنظر اجرا است محقّق نمی‌شود بلکه مخاطب نیز سرگردان می‌شود. چاره‌ی نمایش برای به‌دست‌آوردنِ توجّه مخاطب ارجاع دوباره به تابلوی نقّاشی و صدایِ فیلمِ بچّه‌رزمری و به‌تبع آن، ارجاع به آن فضای اولیّه‌ای است که ساخته بود. مشکل این است که اجرا آن‌قدر به این ارجاعات وابسته می‌شود که بدون وجود آن‌ها، فهم کنش‌ها دشوار می‌شود. این‌چنین، نمایش نه‌تنها از آثاری که مرجع او هستند، بلکه از کلیّت فضایی که می‌خواهد بسازد، عقب می‌افتد. بنابراین، به‌جای ادامه‌ به ساختن فضایی عجیب، با کنش‌ها و دیالوگ‌هایی مواجه می‌شویم که به دنبال افزایش وضوح نمایش و استعاره‌ی زخم معده هستند. دو مونولوگی که مرد در ادامه اجرا می‌کند، به همراه ورود کاراکتر همسر مرد که رفتار و گفتار عادی‌تری دارد و با جمله‌ی «فکر می‌کنه بارداره» رمز ابهام درباره‌ی زخم معده را می‌شکند، دستاویزی به نفع جلب‌ توجّه دوباره‌ی مخاطب می‌شود، چیزی که اجرا را از آن فضای تمثیلی و جذاب اولیّه دور می‌کند.

درنهایت، «زخم معده» درست در نقطه‌ای که مخاطب انتظارِ به پایان رسیدن آن را دارد و بدون آنکه انتظار وی را از هیجان برای مشاهده‌ی جهانی شگفت برآورده کرده باشد، به اتمام می‌رسد. ایده‌ها، بازی‌ها، روایت و اشیاء در این نمایش همچون ورقه‌های قرصی که مرد در ابتدای اجرا به هوا پرت کرده است، پراکنده و‌ بی‌اثر باقی می‌مانند و دستِ‌آخر، تنها عنصر کافی و موفق ارجاع ایده‌ای است که بچّه‌رزمری پیش‌تر به‌کمال به تصویر کشیده است.

ارسال دیدگاه


خوراک آر‌اس‌اس دیدگاه‌های این صفحه خوراک آر‌اس‌اس تمامی دیدگاه‌ها